|
در هوا فراقی ناصر عبداللهی نازنین:راز دل همان به نهفته ماند!
|

..............................................................................
سلام آخر
.....................................
.......................................
شاید- باید - سهم من، نجواهای تنها دلی ِ با خاطر و یاد و داغ ات است ناصرعزیز و نازنین و ذکر و حرفهایم در خلوت های نانوشته ام از دیروزهای سبز و اکنون های زرد، برادرجان...
و در این سکوت بگذارخداحافظی ام در این فضا و صدای "پشت این پنجره ها "یی نغمه ترانه ای باشد که به جان و اشکم پیوسته است و اهورا ایمان عزیز در " شبگویه" اش نوشت که "یاد ِ ناصر ِ عزیز ِ عبداللهی " بر متن ترانگی آن"سلام آخر" نیز جاری بوده است .
و احسان عزیز،چه رستاخیزی به پا کرد! و چه رستاخیزی است به الانم. بگذار کسی باور نکند! 
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگرسبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نو بهار همیشه
همان بهتر! قبل و بخصوص بعد از مراسم يادمان هاي ناصر ِ عزيز ِِ عبداللهي، روي كيوسك مطبوعاتي ها چشمم را كه مي چرخاندم بر روي انواع و اقسام نشريات متنوع رنگارنگی که مجموعا هنري، سينمايي، ورزشي، خاله زنكي اند از اين كه كلمه اي از مراسم سالگرد و يا ذكر نامي به بهانه سالگرد آن نازنين بزرگ نمي ديدم، راستش از يك بابت ناراحت نشدم و گفتم همان بهتر! اگر قرار است نام ناصر عزيز يه نشريه اي باشد چه بهتر كه جايي در بين نشريات نا اينچنيني! ، همين خبرگزاری های ایسنا ،ایرنا و فارس و روزنامه هاي همشهري و ايران و اعتماد و تهران امروز و باني فيلم و همچنين مجله ترانه ماه، اخباري ازاين مراسم ها را درج كردند، كافي بود و بس –تقريبا- !
ویژه ناصر. هفته پيش بود بعد از مدت ها باز "موسيقي قرن 21" را ديدم .نشريه اي که از سال ها قبل اهتمام هايش درانتشاربخصوص ويژه نامه هاي بزرگان موسيقي همچون استاد محمد رضا شجريان عزيز و ارجمند، فرهاد فقيد و حسين خواجه اميري را خوب به ياد دارم.اما اين شماره اش حكايتي ديگر داشت براي من و ما..."ويژه نامه اولين سالگرد ناصر عبداللهي " عنواني بود كه در كنار عكس يادبود آن عزيز و پايين سوي نگاه تصويراستاد حسين عليزاده عزيز و در توالي نام اين هنرمند و نيز قيصر امين پور بزرگ و ماندگار آمده بود.
تو نیستی ولی ... در اين شماره و در ويژه نامه ناصر با عنوان "تو نيستي ولي..." با دقت نظري بجا و قابل ستايش نام بلاگ اصلی ناصر و نشانی اینترنتی http://nasserabdollahi.blogsky.com/ در همان آغاز
...دستش راگرفتم وگفتم: عزیز، یه چیزی هست که می خوام بگم... اصلا به سبک و کلاس کارت میخوره که چه جوری کنسرت داشته باشی؟ این که یه سالن بدون این نورها ، تاریک و فقط یک تک نور روی یک صندلی وسط سن باشه و اونوقت تو، توی اول اجرا با سازت بیایی و بنشینی و اون جا و از اون کارهای یک نیستان تکنوازیت با خدا رو مثه "ابَاالفضل بریده دست " بخونیش.آقا جان.
صورت ِ " يك سال گذشت و پدر نيست " به كنجي محزون، محفوظ ... كه مضموني به اشاره دارد و اما بي كه بشنوم و بدانم به جرعه ای از ماهي و تابوت و تهمت و سوگ و سهراب و نامردمي و نوشدارویی به بعد مرگی همان يك آه ِ ممتد ِ بيان "يك سال" نوید عزیز كفايت است حتي و شايد به قدر و سهم سطري از دانستن آن مثنوي درد و زخم ... و اين كه هر حرفي را نمي توان به هر كجا گفت!
اما معني روايت آن به " سيرت " مرا به ياد و خاطر ِ سطرهايي ازآخرين گفته مقفي ِ مولانا و معنييت اش انداخت. مغازله آخريني كه در واقع نه گفته خويشش كه حكايتي بود اشاره سان و در هنگام بانگ رحيلش ،آن واژه ها به نيمه شبي به خواب فرزند مي آيد از سوي پدر...
عکس:مریم نیکبخت
ساعت ده بار نواخت... دل من سخت شکافت !
همیشه های دیروزی آفتابی ۱۰/۱۰ و ۱۰-۱۰ را امروز به همین وعده های همواره هایم با او تکرار کردم و اما بی او و مهربانه صدایش و تحفه جان های برایش را و یک حیف بزرگ سهمم است" اما او که اینجاست.او که نرفته است.از او بپرسید که چه می کند با دل ما؟!" * سلامی به همین ساعت به او و هوایش و نیز سلامی به پیغام برای یادگاران عزیزش و عزیزم - نوید و نازنین و نامی- گویان می شوم.
اول از همه از مدیر محترم "سیاورشن" بی نهایت ممنونم برای در اختیار قرار دادن متن بیانیه ای که جمعی از هنرمندان حوزه ادبیات و موسیقی استان هرمزگان از جمله استاد محمد علی بهمنی و بسیاری برای اعلام روز تولد ناصر عبداللهی عزیز و بزرگمان به عنوان روز موسیقی هرمزگان به امضا رسانیده بودند.
دیشب مراسم نکوداشت مرحوم ابراهیم منصفی (رامی)در سالن حجاب کانون پرورش فکری در تهران برگزار شد.برگزار کننده و مجری این مراسم با عنوان"موسیقی
سلام برادر جان . باز دلتنگم برايت و اين سهم كمي نيست. تا دل ِ تنگ نباشد كه پر ِ بازم نيست. باز، گرفته بوي گل، شولاي پاييز ِ انتها و زمستان ِ ابتدا. تا داغ تو هست مرا با سرد و سرما چه كار؟ صدات ميياد اما خودت كجايي؟خوشم به خيال تو.خودت مي گفتي كه خيال هم شكلي است از ديدار.پس بگذار ببينمت اي محبوب ِ خوب...كه هر كه محبوب است، خوب است و لا ينعكس! لبريزم از گفتن، خاصه در اين دو سه هفته اي كه رفت و چه نشانه ها كه آغشته به تو نديدمت و هر چند محرمي هست اما مرا صحبتي نيست. آنسان كه گلایه دارم از بسیاری و اما از هيچ كس دیگر گله اي ندارم.آنسان كه مُردم از مظلوميت و حقيقت ات و شكر كه اين زخمه های پنهانی ات را رفیقت فرمان فتحعليان عزیز،صدا و صلا است.
شنيده بودي عزيز كه هر چه را تا نيابي، نجويي،مگر دوست را...تا نجويي،نيابي! و حكايت توست و صد حيف كه مگرها و اي كاش ها شده اند رفيق كلام من و ما وقتي كه به ياد مي آورم، تنها دل ِ ما دل نيست. آره !
مرا عهدي است با جانان... يا... شايد نمي داني- ولي- از خود خلاصم كرده اي! مساله اين است.
از رفتنت دهان ِ همه باز...انگار گفته بودند:
پرواز! پر واز!
عکس:مریم نیکبخت.شهرام اکبری
علی ای احمد ثانی... یا زهرا... ای همدل و جان علی. اگه خدا نسیمشو سپرده به قاصدک.بهونه تمومشون مهر علی و زهراست
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست...
همه چی از یاد ِ آدم می ره !
مگه یادش
که همیشه یادشه ! *
...
آخرای پاییز اومد، بوی شعر و شرجی که با خودش برد،طعم تلخ ترین ِ خداحافظی،من از نژاد آسمونم،ما که با مرگ بی حساب شدیم...تو را می سپارم به دامان ِ دریا،خداحافظ ای داغ بر دل نشسته؛خداحافظ...اما او که این جاست.او که نرفته است.از او بپرسید که چه می کند با دل ما...سلام ای غروب غریبانۀ دل...سلام ناصر.
دیدار بندر عباس:
شنبه ۲۴آذر:تالار اجتماعات وزارت نیرو،ساعت ۱۸ تا ۲۰
یکشنبه ۲۵ آذر:مراسم در کنار آرامگاه ناصر عزیز و نازنین،ساعت ۱۵
دیدار تهران:
سه شنبه۲۷آذر:فرهنگسرای هنر(ارسباران)ساعت ۱۸ تا ۲۰/ سید خندان،خیابان ارسباران(جلفا)
با حضور دکتر محمد سریر،استاد محمد علی بهمنی،فرمان فتحعلیان عزیز، پرویز پرستویی عزیز( که امید از پروژه سینمایی در لبنان خودش را به تهران برساند)، جناب اهورا ایمان،تکخوانی آواز حمید حامی عزیز و اجرای سید عباس سجادی و دکلمۀ اشعار با صدای زیبای بهروز رضوی.
شنبه روز بدی"نبود"! برای اولین بار بود که این مطلع هفته خاکستری فرهاد زنده یاد را از سر صبح چند بار برای خودم زمرمه کردم و این طور برعکس. حال و هوایم سر به راه بود.بیخود نبود.داشتم می رفتم دیدن ناصر ! نزدیکی های قرار به گلفروشی رفتم برای رز سرخ تیره.وقتی پرسید که چه روبانی بزنم و گفتم:مشکی،تعجب کرد و ....
این همه گفتند:ببین و بیا /عشق چه می گفت ؟ بیا و ببین! یادش سبز قیصر عزیز. تنها شاعری که تمامیت خود را همواره در محض اشعارش یافته ام و چه قصه ای داشتم جمعه شب با نظاره مراسم کوچسپاری قیصر امین پور که مدام مراسم خداحافظی با ناصر نازنین در تالار وحدت یادم می آمد و نجوای"سربلند"قیصر با صدا و نوای ناصر کوچیده سرخ.صدای نازنین وغمگنانه سید حسام الدین سراج
داره از قبیله ما یکی یکی کم می شه.هر چی دوست داشتم و دارم راهی عدم می شه... دیگر این فراق گویا دچار من شده است و نمی دانم این دچار تعبیر سهراب است یا نه که دچار یعنی عاشق!عجیب بود در این چند روزه "سربلند" یا همان "سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم..."با صدا و آهنگ ناصر نازنین و شعر قیصر امین پور عزیز به گوشم نغمه می شد...هر چی دوست داشتم و دارم...آن ناصر که "دوست"بود -و هست-و این قیصر که بسیار"دوستش"
داشتم -و دارم- و جزو یکی دو شاعری بود که عجیب تمامیت درون خودم را در تمام اشعارش مرور می کردم از پاییز پیش وپاییز جاری چه حکایتی شدند و خالقان"سر بلند"چه همپرواز شدند در این پاییزانه به سال نرسیده!

چند دقیقه قبل برایم یک پیام کوتاه از دوسنم آمد:"شبکه چهار".تلویزیون را که روشن می کنم می دانم که دراین ساعات "دو قدم مانده تاصبح" پخش می شود و معمولا می بینمش.محمد علی بهمنی عزیز و بزرگ را می بینم که در برابر پرسشی از جناب اهورا ایمان عزیزاز تفاوت های شعر و ترانه می گوید. وقتی اسم"عشق است"- نخستین آلبوم رسمی ناصر فقید - را می آورد،چه سزا و با شکوه از دانش ناصر عبداللهی نازنین در درکش از مفاهیم اشعارش و سهم ارزشمند او در بیان و اظهار اشعار خود در نزد مخاطبان یاد می کند و عنوان می دارد که آن فقید احاطۀ قابل اعتنایی به مقوله شعر داشت و با آن که در آن زمان خوانندگان مشهوری بودند اما او مرتبه درک و بیان آن واژه ها را در صدا و آهنگ دارا بود و این کار با آوای یک صدای تازه و با تفکرمتولد شد و ادامه داد: این خیلی مهم بود که هنرمندی در اولین آلبوم خود کاری جدی و غیر بازاری را انجام دهد و بخصوص در انتها که چند بار نام ناصرعزیز را آورد از واژۀ "کشف"در اجرای اشعارش از سوی او را ذکر و یاد بود ونیز از اشک های یکریزهمه در زمان ضبط اثر"عشق است" گفت ...برمتن انتهای کلامش ،صدای مقدمۀ پیش از"تو ای عشق" یا همان"جواب سوالم تو باشی اگر"می آید.به ۳۰۰۰۴ پیام کوتاه برنامه مطلبی می نویسم با قطره های اشکم که همیشه برای فراق آن بزرگِ بهترین دوست،تر و تازه است!...بیرون نم بارانی است و صدای آسمانی اش را با"ماه من" درگوشم می شنوم:ازخانه بیرون می زنم اما کجا امشب؟ شايد تو مي خواهي مرا در كوچه ها امشب؟...
سوم)زمستان شش سال قبل،شبی پیش از اجرای همین ترانه"ماه من" در کنسرت چه زیبا،ناصر، قطره ای از دریای معنا منظر اندیشه اش را چنین سخن بود:"هر کسی یک گمشده ای دارد وقتی خلوت می کند.ولی وقتهایی هست که فکر می کنم گمشدۀ همۀ ما،خدا است! احساسم این است.حالا گاهی اوقات در شکل های مختلفی در دنیا ظاهر می شود و ما را می کِشاند...آخر خط را که بگیریم،می رسد به خدا."
یک : یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب / کز هر زبان که می شنوم نامکرر است.
این که ۶۳ روز قبل از اولین سال کوچ ِآن پرنده تر ز مرغان هوایی،ناصر نازنین عبداللهی،در۲۶ مهر ماه - تا ۲۹مهر- قرار است که دراجرای یک کنسرت ،آوای ناصرعزیز بر روی صحنه،"صدا"ی با صدای قطعه طلایی یک گروه موسیقی شیوه"بی کلام" باشد که اولین اجرایش را پس از گذشت پنج سال از تشکیل ، اینک به عطر یاد آن عزیزمان آذین می بندد،حس خوبی را در این جان ِ دقائقم که دلم اندازۀ ابرها گرفته ، باعث شد. این گروه موسیقی "كوبه اي"توسط همایون نصیری و محمد رضا گلزارتشکیل شده است .همایون نصیری نوازنده ساز پرکاشن گروه "ناصریا"
که نوای دف او را با جان آوای " هو" ی ناصر عزیزدر "مهر علی و زهرا" به گوش جان داریم و امید حاجیلی نوازنده ترومپت گروه ناصریا که درقطعه محلی"غصه"یا"تو رفتی از غم تو" و ترانه"یمبوسئنه" همنواز ساز و صدای ناصر نازنین بوده است در این ارکستر حضور دارند.
این گروه به گفته مهدوی رئیس مرکز موسیقی حوزه هنری بهنرین گروه موسیقی کوبه ای کشور است. از همه مهم تر این که قرار است همۀ نوازندگان این گروه همراه با پخش صدای ناصر نازنین بر روی ترانۀ "یمبو سئنه" با سازهای پیانو، گیتاربیس ، ترومپت ، پرکاشن و انواع سازهای کوبه ای، آن صدای ماندگار را همراهی کنند.
محل برپایی این کنسرت،تالار اندیشه حوزه هنری است
یاد: یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس / جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود.

ساعتی بعد ازدانستن خبر بالا به "سلام آخر" احسان عزیزمی رسم.نگاه ساکتش درگوشه ای از فضای بیرونی تالار وحدت درصبح غمبارخداحافظی با ناصر نازنین را به یادم می آید و این که نمی دانم-و می دانم!- از دو ماه قبل، دیگرهروقت صدایش را میشنوم چشمانم، بارانی می شود.اوهم به جمع آواهای-این خاک- پیوسته که با آنها بارانی بوده ام -ناصرعبداللهی،استاد محمد رضا شجریان،محمد اصفهانی،همایون شجریان،سید حسام الدین سراج-جدای از"باران که می بارد" که خیلی عزیز است ودرهوای یاد حضرت موعود(عج) و سایر قطعه ها،ترانه های پس و پیش هاله "نهمین"قطعۀ آلبوم،اما،حکایتی دیگرم از این سلسله اشکهای مدامم است...دیگرصدای عزیزش را می شنوم چشمانم اشکاغوش می شود و هر جا را که نگاه می کنم تنها صورت "ایلا" را می بینم...به شب می سپارم تو را تا نسوزد/به دل می سپارم تو را تا نمیرد...سلام ای طلوع سحرگاه رفتن...خداحافظ ای شعر شبهای روشن...
دل و دعا ، تو را کم دارد این شبها و روزها... و "ربنا " هم امسال بر مدار دلتنگانه ها ..." ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا...".
این روزها و شب های " راز " محال است که "ربنا"را بشنوم و اما جای خالی ات را بی یاد باشم...چرا که باور می کنم تنهایی ام را !

الف )دیروز.نشرچشمه. داخلی / گفتم:کنسرت فرمان فتحعلیان که برگزارمیشه؟گفت:بله.گفتم:چرا کنسرت نیما مسیحا لغو شدش؟گفت:به خاطر هفده شهریور!
امروز.عصر.تالار وزارت کشور.خارجی/ داخل محوطه تابلوهای تبلیغی رنگین مواد غدایی زده اند...بلیت تان را ببینم...نه!کنسرت برگزار نمی شه!..چرا؟...نمی دونم!...دیروز واسه هفده شهریور بود امروز واسه چی؟خبرگزاری مِهر زده بود که تهیه کننده نرفته مجوز بگیره وعلت "عدم اخذ مجوز اجرا از دفتر موسيقي وزارت ارشاد" عنوان شده! یه آقای کت شلوار مشکی میادجلو:دو ساعت قبل از مرکز موسیقی اومدن و گفتن لغوه!...رو به یکی که کنارم بلیت به دست ایستاده می گویم :این موسیقی تو مملکت ما همیشه بدبخت بوده! - قرار بود بعد کنسرت فتحعلیان عزیز،حمید خندان هم کنسرت داشته باشه که اونم لغوشد-امشب این تالار بزرگ بی صوت و صلای متبرک نام و عشق مولا با نوا و صدای فتحعلیان عزیز و فلوت همنوازآواز همیشگی ناصرم مهران سراجیان خیلی کوچیک بود...خیلی کوچیک ... و هیچ !
ب)"بابا حیدر مدد"از صبح و عصری همه ش تو گوشم می پیچه.تو غروب چه قدر ولی این دل تکه به دردم خورد و مخاطبشو پیدا کرد!...حیف که نشد اسم و یاد ناصر نازنین توی کنسرت فرمان فتحعلیان عزیزبیادش امشب.نه اون و نه مولایش که"مبهوت جمالش شد و مشتاق لقا شد،از عشق علی تن به سر دار فنا شد".اما اندکی صبر...
ج)امروز که واسه گزارش یه مراسم به مصلا رفته بودم،بعد ِ یه سخنرانی بود که صادق آهنگران آوازش رو این طور شروع کرد:دلم گرفته برادر،دلم گرفته شهید...تا آخر،همه ش صورت ناصر نازنین رو به روم بود...
د)این دمدمه های مولایی کارش رو کرد برام.یه کار کتابی رو که ده سال وقت گذاشته بودمش،همین امروز از فرهنگستان زبان و ادب، نامه تایید محتوایی ش رسید دسنم.

کوچۀ آژانس شیشه ای!یعنی همون جا که یه روزی اول ِ کوچه ش، پرویز ِعزیز ِ پرستویی، تنهایی ها و بغض فرو خوردشو صدا شدش. ازهمون اول ِ اومدنم این جا و به محل کارم تو همین کوچه دقیقا توی سه سال و سه ماه و سه روزپیش،این کوچه رو به این اسم صداش زدم و توخلوتم و تنها پیش ِاو، با عدد نشونی ِ" ده ِ ده " اسم کوچه و پلاک این جا رو نشون بودمش .آخ که چه عددی ! روز و ماه تولد ، یکی شه ویکی دیگه شم ساعت تولد نازنین ِ جان ام ،ناصر...تو همین کوچه ای که یه ابتداش به آژانس شیشه ای می رسید ، اما یه روزی یه ابتدای ورودی دیگۀ اون سر ِ دیگۀ کوچه رو، به نام و نشون اون عزیز نازنین بنام زدمش که من کال ِ رسیدنش بودم همیشه...حالا چند روزی هستش که از این کوچۀ خاطره رفتیم یه جای دیگه و جایی از خیابون ولیعصر که بخاطر مغازه ها و هواش اسمشو گذاشتم:راسته ی لهو و تجاره! یعنی به قول قرآن کریم که این دو تا را کنار هم آورده و بیهوده نیستش و از طرفی هم من فقط از یه قسمت این خیابون تو شمالش دلبسته ام تا همیشه و دیگه حیف...!
این جا توی محل جدیدم هیچ کی حال و روز منو و دلتنگی هامو تو این محیط نمی دونه و خُب نبایدم بدونه! این عکسی رو که می بینین رو دیوار کنار ِ جای نشستنم تو محل کارم بودش که دیگه نیستش .نه اون و نه من...نه خاطرۀ ماه رمضان سال 83 که تو حیاط محل کارم با ناصرنازنین،تلفنی از رویش یه ترانه تو حال و هوای اون لحظه ها واسش گفتم و صحبت های بعدها هم و وای که بعدها م خاطرات اندوهی از محل کارم و مرخصی های هر روزه م واسه رسیدنم به کنار و پشت پنجره ای که ناصرِ نازنین،مجروح و بی نفس از دست پلیدترین و کثیف ترین نا آدم های زمونه،چه بی صدا و معصوم فقط با خدای خودش تکنوازی داشتش. نه دیگه خاطرۀ آژانس شیشه ای از اون روزای اول اومدن و نه دیگه خاطرۀ بوی تماشا و نگاه اون عزیزم تو نزدیکای رفتنم.اما من چه تلخ، زودتر از رفتنم از این کوچه ، اونو واسه همیشه از دست دادمش و مثه همیشه و این بار ولی اشکاغوش دست خدا و مولا یش سپردمش و کاشکی ندونه که چه حالم و اصلا هیچی دیگه حرفای تکراری نمی گم و لال اش می شم به احترام اون غایب همیشه حاضر... من دیگه این جان بسته ها رو ندارم...! یادش سبز حسین پناهی که می گفتش وحرف و حکایت الان ِ منه: همه چی از یاد آدم می ره ، مگه یادش که همیشه یادشه.. .آره !
به یاد ناصر نازنین که با ناگهانه های شاعرانه اش و بهانه های نهانی اش آشنا مسافر مسیر سبز جمکران بود و حیف که این رهگذار متفاوت ترین مسافرش را به خود نمی بیند دیگر...
خواندن اندوه خبر فراق مادر ارجمند خواهرم مینا ، مدیر سایت ناصر عبداللهی نازنین، به ناگاه و در پیامهایم مرا در انبوه خرد و کلان ناخوشی ها و دل دل ها ،غمناک تر و نمناک ترم ساخت و داغی دوباره بود بر کهنه اندوه از یاد نرفته ام از شرح فراق عزیز مادرم و بخصوص برگزاری مراسم شنبه عصر مرحومه مادر مینا در همان مسجدی که یادمان سوم و چهلم مادرم را در زمستان پنج سال پیش در همان جا به اندوه و داغ به نظاره ایستادم نیز شرحه شرحه ای بود بر این حال...هم سوگ ات هستم و صبور باش و به ما صبوری بیاموز!
از سید حسام الدین سراج عزیز، در حقیر بودن عنوان صرف واژۀ خواننده در اطلاق شهرت و خصالش و نیز در پی آن از وقوف و اعتقاد ناصر عبداللهی نازنین در حدوث و عالم اعداد و ابجدیات!... به یاد این دل نکته افتادم که برای من ِ کمترین، درک و دیدار ِقدری در وسع ادراک حقیرم از محضر این دو انسان والا و بالا، بزرگ ترین افتخارم بوده و نیستان تکنوازی هایشان با آنسویی ها را می دانم و دریغا می دانستم و باز این که چه قدر در احوالات درونی و نظارۀ روح بلند و متعالی شان در خاطر پیش رویم به نگاهشان چه قرین و شبیه بود این دل دلانه های قریبشان و این نکته را شاید هیچ کس نداند ! و حتی بی که خود بدانند ! و حسرت این که آن آرزوی کهنه ام بجا ماند از دیدار این دو نازنین به روزی تا ببینند که چه قدر،آینه در آینه اند هر دو به پژواکی و این را از کف دادم و صد افسوس که داغ دوست بر دل ماند تا ابد برایم و...الهی که سایه سار متبرک آن سید عزیز و نازنین،مستدام و مانا مانَد برای من و ما... بیار آن که قرین را سوی قرین کشد/ به خلق و خوی و صفت های همنشین کشد/ خیال دوست تو را مژدۀ وصال دهد/ که آن خیال و گمان جانب یقین کشد!
ز جا برخیز ای سلطان
که اختر خانه ویران شد
قمر در هاله خاموش است و
جنگ دیو و انسان شد
زمین از کفر می سوزد
سپهر از درد می بارد
بگو دست خداوندی
ز رویت پرده بردارد
" از ناصر عبداللهی "
دو شب پیش بود که در برنامه "کوله پشتی" فرزادحسنی اعلام کرد که قاضی مرتضوی دادستان کل کشور در برنامه های آتی میهمان است.بلافاصله یاد این افتادم که ایشان در طی ماه های گذشته در جریان و وقوف به پرونده مربوط به کوچ ناصر نازنینمان قرار داشتند و بنا بر گزارش پزشکی قانونی و یکی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در عیادت و بررسی وضعیت آن یار سفر کرده و نیز شواهد یافته ها مساله "ضرب و شتم " و همچنین "خوراندن نوعی سم دارویی" از سوی افرادی برایشان مورد بررسی و بازبینی قرار گرفته است . از طرفی حضور فرزاد حسنی هم بهانه ای بجا بود برایم و برای درخواست از او از طریق شماره پیام کوتاه برنامه و نوشتن متنی با مخاطب مجری برنامه به منظور طرح این مساله و خواهشی برای پیگیری آن در صحبت او با جناب مرتضوی در فرصتی پس از برنامه ... اما از آن جا که این "همه عمر دیر رسیدم" های تکراری ام به عادتی پیش رو باز تکراری آمد تقریبا در زمانی که دیشب می خواستم پیامی در این مورد بنویسم در وبلاگ و از همدلان و دوستان بخواهم تا این خواسته را به اشتراکی بگذاریم از طریق محرمم متوجه شدم که جناب مرتضوی میهمان برنامه است . افسوس خوردم از این دیرانه هایم و ولی آن کار کوچک را به تنهایی انجام دادم و با شماره ۳۰۰۰۰۳۲۰ با مخاطب پیام برای شخص فرزاد حسنی از خواهشی و تقاضایی برای طرح و درخواست پیگیری پرونده مربوط به عزیز کوچیده سرخمان با دادستان محترم کل کشور داشته باشد در فضایی خارج از برنامه که خب طبعا جای طرح این گونه مسائل نیست.شاید قسمت این بود تا به تنهایی آن پیام خاص را بنویسم و از گزند احتمالی طرح آن سایر عزیزان همبغض با غریبانه های ناصر عزیز به دور بمانند.
عکس:آژانس عکس سوره (سازمان تبلیغات اسلامی)
سلام - وای که وقتی کلام کم بیاره اونوقت سر وقت ِ نگاه می شه و آخ که اگه نگاهه ، نگاه باشه و آهه، آه ، اونوقت چی می شه ! اینو روز دیدار ِکوتاه پریروز اول رجب با پرویز ِ عزیز ِ پرستویی فهمیدم و دیدم. وقتی که همون اولش اسم عزیز" ناصر" رو آوردم ، بی که چیزی بگه ولی تو چشماش بارقه ای عجیب دیدم که هنوز جلو چشامه. اون نگاه داشت واسم حرف می زد بی که زبونش یاری ش کنه و یه شوقی مثه وقتی که پیش آدم، اسم و نشون یه خیلی عزیزو که خیلی وقته ندیدیش و دلش براش پر می زنه رو میاری چه جوریه ولی خیلی متفاوت تر و شخصی تر،حتی...ولی زمانی نگذشتش که اون آهه اومد وبعد همون نگاه ، یه باره که انگار، یِهو به یادش اومده که دیگه اون نیستش ، یه جور دیگه شد و نمی تونم بگم غمگین ِ خشک و خالی و حتی حالت لب هاش و صورتش ،از اون اوج ،خالی شدش و شد حسرت ِخالی ...
خداحافظ - موقع رفتن جای خداحافظی نمی دونم چی شد که من شدم جای صدای خودش و یکی ازاون دکلمه های نازش رو، به یاد اون عزیز نازنین، واسش خوندم که : هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد.اما او که این جاست.او که نرفته است.از او بپرسید که چه می کند با دل ما !
سلام و خداحافظ ما خیلی عجیب بود! این عکس ، یه روز از یه دلواپسی گفت . دلواپسی هم یعنی غم هاتو ای آینه حاشا کن ، که می دونم یه روز ازغم ، دلت می شکنه... نه ! می شکننت... آره !
عکس از کتاب " حقیقت دارد "

امشب ای ستارۀ زمین رها چه دلبرانه باز به پیش نگاه آمدی و دل ستاندی و داغ همواره نصبیم داغ تراز پیش شد. با شادانه های بی تو اما غمین ِ" مهرعلی و زهرا" آمدی وبعد با صدای پرویز ِعزیز ِ پرستویی و"از فاطمه که همیشه فاطمه است.نام عزیز مادرم..." و صدا و صلا و تصویر تو بر آغاز" یا فاطمه بنت نبی،ای همدل و جان علی..." تا "شمع تو از شیران حق افسانه ها ساخت،از زینب زهرا نشان افسانه ها ساخت..." نفس هم با من سر ِ ناسازگاری دارد این جا.فقط فریاد ِ هق هق بی وقفۀ خود و ایلا را می شنوم که دور از هم برای تو چه ناله و داغ و دردیم و پر از گریه...گلویم از داد و درد مثل سنگ شده ... ناصر نازنینم.عزیزم... الان که باز ،تازه، تو را می شنوم ، تو و خاطراتم از آسمانه هایت و روح بلند افلاکی تو و گفته هایت که هنوز زود است بدانمش ای جان.خوشا به حال امشبت به میهمانی آسمانه هایت به ضیافت بانوی یاس و مولا و پیامبر، که" چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند،چون جنت است رفتن،چون کوثر است مردن..." تلویزیون که کلیپ یا فاطمه را نشان می داد تو و خاطر نازنین و آنچه بر من گذشته است از جمع فراق و آه در میان از پا فتادنهایم و هق هق بلند خود و سر بر زمین نهادن، زار زدن ، در نگاه ذهنم مرور شد و از یاد آن روز جمعۀ شش سال قبل که با مادرم ،زهرا، یا فاطمه را می شنیدیم و هر دو اشک می ریختیم تا لحظه هایی که تن خسته و مجروح از زخم و کین ِ نامردمان زوال پرست بر تخت بیمارستان از روزنی می دیدمت هر عصر و نداشتنت ها را از آخر پاییز تلخ ترین سال قبل تا این دمادم های بی نفسی هایم که تو را چه مصیبت وار، کم دارم و باز تکرار می سازمش این دردهای نهفتنی ام از نداشتن هایی که ندارم به همکنار، دیگر و حتی آن نازنینم هم که هست امروز و نیست برایم. و یاد و داغ های تا ابد بر دلم و دراین جام ِ خالی از جان خود!... مرا فراق ، بس نبود خدایا...
چه قدر بودنت به امروزم مرا پروانگی و سبکبالی بود. برای امشب حکایتی دیگر می خواستم بنویسم اما این گونه آمدم... ستاره زد سلام کن! ناصرم... نازنینم... نبین که چه حالم!
عکس:وبلاگ ایلا

نام عزیز فاطمه را که می آورد، در چشمانش " آن" ی در گذر و عبور بود که تو را به یک " نور"، نگاه و نوا میهمانی می برد و آن نور در هالۀ چشمانش موج می زد... الان باز و هر چند به حسرتی دیگر به خود می گویم :خوشا به حال ناصر که نظر کردۀ بانو فاطمه زهرا(س) بود و این ردا و شولای سپید او تنها بر تن خواص آن حضرت آید و حکایت ناگهانه های خلق و بارش شعر و آوا شعور ِ ناصر نازنین در همکناری حس ناب ِ وصل شهود و باران ِ یکریز ِ اشک های بی شک او در درآمد و متن ِ جان آوا ترانۀ " یا فاطمه بنت نبی " و آن احوال روحانی که به واژه نیاید ،این جا و از سوی کوچکی چون من ، تنها سایه نگاشته هایی از یک حقیقت ِ محض است که دنیای معنوی ناصر عزیز را می ساخت .
یاد جملۀ یکی از دوستان ناصر، مصطفی معظمی،می افتم که در کتابی در شرح عکسی از آن نایاب ترین نگاشت : " ناصر عبداللهی خودش است.بی کم و کاست ! صاف و ساده و بسیار حساس.خلوت های او را کسی تاب نمی آورد. " و می گویم چینی تنهایی ناصر، نازک بود . انسان های بزرگ برای لحظه های خاص خود ، غار حرایی داشته اند و در آن نجواهای دل و خدا به خلق و حدوثی به انتظار رویش نشسته اند و همواره این اثر ِ مانای ناصر نازنین را نوعی نزول ِ آیه باران در خلوت حرایی اش می دانم و می دانستم و بی سبب نیست که این اثر هر شنونده اش را با خود سوی حس و احوالی تازه مکشوف در هر حد و اندازۀ قابل ادراک هر کسی رهسپار است.
یاد ناصر می افتم و آن ردای بلند و سپید او و آن چهرۀ نورانی اش که در یک کلیپ و در فضای با معماری خانه های خشتی گونۀ عصر ِ آن حضرات در سال های 76 از تلویزیون پخش شد و اجرای سادۀ ترانۀ "یا فاطمه " بود و با غالبیت ساز عود در ساز بندی آن و کمی متفاوت با آنی که با همان آهنگسازی ناصر و با ساز بندی فریدون شهبازیان در حُسن ختام " دوستت دارم " شنیده ایم. در آن کار اتفاقا در جایی که ناصر سرود و خواند :"... ای مظهر شور و شرف، لطف و شفاعت"را بیشتر می پسندیدم تا " ای مظهر شور و شرف، شرم و شفاعت" را که جناب علی معلم دامغانی ، تغییر داد و در ترانۀ اصلی آمده است و یادم است سال ۱۳۸۰ در یک ماهنامه ای که فعالیت داشتم و در شماره ای که در آن ماه،زادروز ولادت حضرت زهرا(س)بود متن شعر را آن طور که در ابتدا بود همراه با معرفی ناصر عزیز آوردم . الان یادم نیست اما یک مورد دیگر هم بود که در ابتدای اثر جای داشت و همان تغییر نیافته اش در ترانۀ کامل آن را منعکس کردم.
"ای دخت گل ای یاسمین..." ...آخِر، یاسمین از گل های بالارونده است .مثل شکل معراج. و عطر افشان و حساس!..."مریم گل آرای مسیح ،چون ژالۀ تو..." آخِر مریم عزیز(س) در قرآن کریم ما زنی است که "صدیقه "معرفی شده است... " صدیقه"...یکی از القاب بانو فاطمه (س) که در این اثر در کنار این ها جان آمده:"طاهره،مطهره،صدیقه،زکیه،ام ابیها،مرضیه،راضیه" و این نام ها طبق روایت امام صادق(ع)تمامی اسم های فاطمه(س) نزد خداست.
نمی توانم ... باز یادم می آید که با این جاودانت، ای عزیزترین،آن هنگام که مادرنازنینم را همنگاهم داشتم و من و او نشسته و هردو گریان اما سبکحال و سبکبال به میهمانی صدا و نوای آنسویی ات در "یا فاطمه "می آمدیم و یاد حرف مادرم می افتم که اولین بار که تو را دید گفت:" ... صورتش نورانیه.نور داره"... و پس از رفتن او و کوچ تو ، حال تنها می ایستم رو به قبله و با دستی بر روی قلب ِ نا آرام و غرقه حسرتم،می گریم ، بی که بدانم ... و می دانم !
و این نام معنی ها را ناصر چه زیبا و فاخر در "دخت گل ...، غیرت "حسین "از شیرۀ جان تو نوشید،"شیر خدا" تا پای جان بهر تو کوشید،....از زینب زهرا نشان افسانه ها ساخت،..."حسن"برای عشق دین مهر تو افروخت،"حسین" برای حفظ دین قهر از تو آموخت.....یا فاطمه...ای شان کوثر مهر تو،ای هرچه دریا، زهرا."تعبیر کرد و بر بستری ناب از آن آواز و آهنگ . یاد این جملات از دکتر شریعتی می افتم که سخت دوست داشت و می گفت :" خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم فاطمه نیست.خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است دیدم که فاطمه نیست.خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است دیدم که فاطمه نیست.خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است دیدم که فاطمه نیست.خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است بازدیدم فاطمه نیست. نه! این ها همه هست و این همه فاطمه نیست.فاطمه فاطمه است. ".:
ناصر عزیز.مهیمان ِ همکنار ِ اینک ِ عشق محمد(ص) با علی(ع) و مولا زن ِ بی مزار مولا و ... بگذار با تو بخوانم و سلام گویم که : "یا فاطمه جان، ای به بلا آزموده شده.ای کسی که خداوند تو را پیش از آن که بیافریند با بلاها آزمود و تو را در برابر این آزمایش، صبور و شکیبا یافت... یا ممتحنه امتحنک الله الذی خلقک قبل ان یخلقک فوجدک لما امتحنک صابره و زعمنا انا لک اولیا و مصدقون و صابرون لکل ما اتانا به ابوک(ص) و اتی به وصیه فانا نسالک ان کنا صدقناک الا الحقتنا بتصدیقنا لهما انبشر انفسنا بانا قد طهرنا بولایتک." ... السلام علیک یافاطمه زهرا.
از عصر و بخصوص غروب این پنج شنبه ، جور دیگر حال و هوایم آغشتۀ تو نازنینم بود و تو را قبل و بعدِ هنگام ِ قراری که در این تک شب هفته هایم با تو دارم – و نیز آن دو عزیز سفر کرده ام و مسبب این سبب ِ نیک صلا تویی - بیشتر حس کردم و نزدیک دیدمت.علتش را البته می دانم و می دانی ناصرِ جانِ ِ جانان ! آخر من و آن گل ِ نشان بویت این بار به نزدیکای یک حس ِ ناب و همان هواهایی که خوب حال و هوایش را می دانی ،هم بغضانه های با بهانه مان را با هم ، با تو باز قسمت کردیم و این سهم کمی نیست!... از جنس همان تنهایی قسمت شدۀ پیش از " شیوۀ ما " ی مانای تو در " عشق است " می ماند که باز خوب می دانی و می خوانی اش.
به قد قامتِ نیت نماز ِ به یاد تو نازنین ِ ناصر که این بار به تکبیر و دو رکعت ِ او نیزبه آمیختگی با سورۀ ابتدا و حمد انتها یافتم و برایت رخ اشکان شدم ، ایستادم و ایستادیم... چه خوب به یادم می آید که در آن هنگامم، صورت نورانی و آن چهرۀ مهربان ِ ناب ِ تو را که دیگر به نگاهم ندارمش را به میانۀ آن ذکر، یافتمت و ...
بیرون که می آیم دستم را به سنگ دیوار ورودی مسجد به لمس گذری آشنا می سازم که روزی بر آن جا خط نگاشتۀ " ما که با مرگ بی حساب شدیم" را بر آن زینت و صد داغ و حسرت و اشک نهادم.همین لحظه نم نم باران را به صورتم می بینم. این هوایم انگار این بغض ِ گونه شرجی را کم داشت ... به خود می گویم اما من - و او - که برایت زودتر از آسمان بارانی بودیم . مگر نه ؟... !
" شاید هیچ وقت دیگه بارون نباره ، بخواب آروم که شب طاقت بیاره " .
عکس:خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)

هر که رفت
پاره ای از دل ما را با خود برد
اما
او که با ماست
او که نرفته است !
از او بپرسید
که چه می کند با دل ما
که می داند همه چیز، رو به راه و بروفق مراد است و خوب !
تنها ! ... تنها دل ما ، دل نیست
آره !...
نه دیگه ، این واسه ما دل نمی شه
نه !... *
... چه قدر مشق ِ بغض و سکوت کنم؟ چه قدر این همه هق هق ِ در خلوتم فرو مرده را به تکرار و خویش تماشا بنشینم ؟ که یک دنیا حرفم و تنهایی و چه سخت می سوزم بی شعله ای حتی و یادم می آید بی ، که گفته باشم ، تو چه ناگاه – و آگاه - می فهمیدی از فاصله ها و صدا و گفته هایت و نوشته هایت که همه نشان ز بی نشان بود و همه آن به خدا و دل ختم می شد، چه مرهمی بود بر آلام من... و در خوابی محال هم نمی دیدم این شب و روزم همه تلخ، که تو را ندارمت ... و حال باید بیاموزم که با دیوار و چه تلخ آوار نجوا کنم ! دلم تنگ است برای تو ... برای باران خوب خدا .
... " حمد " و بغض ام ، باز یکی شد امشب وقتی که مثل چند هفته پیش، سر قرار شب های جمعه و وقت اذان مغرب،بعد خیرات توامان ِعزیزانم "مادرم،پدرم و برادرم ناصر"این جا و در صحن مسجد جامع شهرک قدس ، به نمازی ایستادم به نیت تو و یاد تویی که هر شب و روز نداشتنت را اشک و فریادم! یک جایی که می دانم چه دلگیراست و تلخ خاطر و اندوه بار و نمی خواستم دوباره ها جایی که دیوار سرا و سالنش را با اشک و دستانی لرزان به آن عکس نگاه های پر معنایت و خط "ما که با مرگ بی حساب شدیم"آراستم و از هر چه امید رستم دیگر بار حضوری باشم اما هر چه هست این جا یاد تو را و داغت را برایم سبز... و زرد می سازد . پنج شنبه آخر سال را یادم می آید که بهانه ام برای حضور اولین بار پس از کوچ یادمانت در این جا بود با همه انبوه تنهایی و قصه غصه هایم که تازه می شد باز - که تا ابد همراهم است - و از نوعی دیگر. هنگام آوای اذان موذن مسجد به نوید عزیز تلفن زدم و به او گفتم این جا و از این فاصله ، یاد ِ پدر،ناصر نازنین،سبز و حاضر است و احساس کردم چه قدر در انتهای حرف هایم با او تا زمان آغاز این صحبت،رنگ ِ اندوه صدایش به بی رنگی رفته بود...می گفتم این جا دلگیر است به خاطر این که خاطرات نبود ِ بود ِ ناب ِ تو را فریاد می زند هر شب و روزم که می بینمش خاصه غروبین پنج شنبه هایش ، ولی این جا مثل قرارهای امشبم جایی است که می گردم و دوباره پیدات می کنم ، بهشت دنیا. "ناصر" ی که بودنت بر روی زمین هم قرین ِ بوی بهشت بود و بس ... بعد از "سلام" به محراب و بالا نشین آیه های نور و دل آن جا که نگاه می کنم و زیر لب دعایی، آن چهره مهربانِِ ِ با همه خوبان و مهربانان متفاوت و آن هاله همیشگی ات در چشمان و صورت و دستان مهربانت را که همواره می یافتمش را بر بستر آن آیات احساس می کنم . آنی که دیگر ندارمش و وسعت این حسرت فراق ات را می دانم که جه مصیبتی است تا لحظه هایی که در ظاهر حتی نفسم هست و در باطن قفسم... خوب یادم هست فقط برای تو بوده که هیچ وقت به یاد ندارم که گفته باشم خدا رحمتت کند... نه ! این حرف های برای آدم های حتی نیک و خوب اما معمولی ، برای تو که بال هایت را در زمین وانهادی و هدیه آسمان بودی و خدا چه زود خواص را سوی خود دلبرانه و سرخ می برد،صادق نیست. همواره به خداوند گفته ام که این نازنین ِ ناصر، در آغوش عشقت و میهمان خانم فاطمه زهرا(س)،حضرت امیر(ع)،حضرت رسول(ص) و آقا ابوالفضل (ع) باشد ... که هست ... باز یادم می آید که چه قدر در اوج معصومیت ، چه تلخ و ناباورانه... چه " شهیدانه " ، سوی آسمان پر کشیدی ... آره ! به نوید همیشه عزیز هم گفته بودم که ناصر به اشتباه از آسمان ِ خدا سوی زمین و ما آمده بود و برای همین خداوند فرستاده اش را از زمین ، زود باز پس گرفت!... راستی،امشب شب تولد حضرت زینب سلام الله بود...از مسجد که بیرون می آیم زمزمه می کنم : "...از زینب ِ زهرا نشان افسانه ها ساخت ..." نه ! صدای من نیست. صدای توست.
عکس:نخستین وب سایت ناصریا

دیروز" روز"فردوسی بود.روز شاعر بلند آوازه ای که آن سترگ واژگان قله نشینش را برای اولین بار در تاریخ موسیقی ایران این ناصر نازنین بود که آوازی و ردایی مانا و سرشار از حس بر واژه های پر فرود و فراز آن گسترد و صد حیف که این اثر بسیار قوی به لحاظ تکنیک آوایی در بین دوستداران آثار آن یار سفر کرده و نزد بسیاری مهجور ماند و همواره افسوس می خوردم و این حرمان مرا، آن عزیزم می دانست و می فهمید.
"سوگ سهراب" نام این اثر است .هر بار که می شنوم تمام بدنم یخ می زند و...بعد داغی می آید وچشمانم خیس ِ اشک می شود و نفس هایم به بی نفسی می افتد.. و بعد از فراق و با شنیدن دوباره های هر بار تازه از نوی آن آوای مانا بر آن کلام فاخر چه رنجور ولی چه پیدای یک پنهان دانستم که این اثر راز روایت رحیل و موسم رفتن آن نازنینم است و حتی در انتهای قطعه پس از روایت بی خویشی خویش، خود راوی از زبان خونریز وکسی دیگر می شود که او را به سوگ و داغ ِ تا ابدِ ما نشاند:
بریدن دو دستم ، سزاوار هست
جز از خاکِ تیره نباید نِشست
موسیقی فردین خلعت بری با سازهای ارکسترال غالب زهی ها نظیر ویلنسل و ویلن آلتو و همراهی سنتور و تنبک (با تکنیک نواختِ ضرب زورخانه ای)... و آغاز آواز ِ صدایی که این گونه نخوانده است و این به دانش او در نوع خواندن شعر سخت و دشوار آواز ِ فردوسی باز می گردد.شعری پر از مصوت های بلندِ عجیب ترکیب یافته با مصوتهای کوتاه که حس داستانی سرشار از حادثه را روایت می سازد و ناصر نازنین جدا از سونوریته بی همتای بم صدا ، با صدایی که در خوانش آواز مصوت های بلند " آ – او- ای " صاحب سبک ممتازی بود و سخت ترین نوع اجرای تجربه ناشده را در این سوگ خوانی خویش به یادگار نهاد و باز چه شیوا تغییرات واژه ها را خوش تراش داشت. مثل "ز مرگ این همه بانگ وفریاد چیست؟" که درمتن اصلی به جای "مرگ" واژه "داد" بوده است و .... منقطع خواندن واژه ها در عین خوانش با امتداد صوتی وکشش صدایی که پژواکِ نابِ وازه ها و وزن سخت خوان موسیقایی "فعولن فعولن فعولن فعل" است. صدایی است که صوت و صلای ایستادن و حس و حماسه است حتی در لحظه های جان سپردن!.. و اثری لبالب از تصویر که مرا در هاله ای از نقوش داستان شاهنامه و سهراب کشون ... و تصاویری ازعاشورا و بخشی از صدای ناصر عزیز در "راز" تصویر می شود و نشان از خونخواهی دارد و حکایت سبز ها و سرخ ها ست...
یاد حرف یکی از دوستان هنرمندم می افتم که با معرفی این اثر و شنیدنش با بهت و جذبه ای توامان تاسف می خورد چرا چنین کارهای تازه و غیر تکراری نه در داخل کشور که در عرصه جهانی برای معرفی ادبیات وموسیقی بومی و ملی این سرزمین و با این مشخصه های فاخر ارائه نشد وبه اجرای کارهای تکراری وخنثی اقدام می شده است و بیش از او من هم تاسف خوردم.
این اثر در سال ۱۳۷۶ و پیش ازانتشار "عشق است " ضبط شد وسه سال بعد از سوی انتشارات سروش و با نام " کویر" به همراه تک ترانه های علیرضا عصار ، شادمهرعقیلی ،حسین زمان و قاسم افشار منتشر شد و هیچ گاه سی دی نشد ولی آن را به همراهی و همدلی یک همبغض ِ ناب در یکی از استودیوها تبدیل به سی دی کرده ام .
همین روزی که تصور می کردم رادیو و یکی دو درصد هم شاید سیما، این هوشمندی را داشته باشد و در چنین روزی این اثر را که برای بسیاری ناشنیده است،پخش کند و هر چه زمان می گذشت بر این تصور رویایم ،رنگ محال می کشیدم اما همین شب بعد از ساعت هشت در مسیر خانه و داخل تاکسی از رادیو پیام، یک موسیقی آرامی به گوش آمد و بعد صدای گوینده که چنین بر آن موسیقی زمینه دکلمه کرد: من خودمم نه خاطره/منظره ام نه پنجره/من یه هوای تازه ام/نه انعکاس حنجره... تمام روز و شب که به یاد و داغ ناصرم که هستم ولی این موقع باز داغی و دردی تازه بود.سرم کنار پنجره خم شد واین بغض گرامی من بود و نم چشمانم...و این حال، به همبغضی و همخوانی سکوتانه ام با ناصر نازنینم رسید جایی که پس از دکلمه موسیقی "یه رویا" آمد و ..."یه روز از همین روزا / روی شب پا می ذارم/توی قاب لحظه ها/عکس فردا می ذارم/تا که خوبِ خوب بشه / زخمای دلواپسی ....
دیشب ، "شب" فردوسی بود. به خود میگویم : نه! ... شاهنامه آخرش خوش نیست! مگر نه جان ِناصر؟ !
و باز می خوانی ...
کنون گر تو در آب ماهی شوی / و یا چون شب اندر سیاهی شوی
و یا چون ستاره شوی برسپهر / ببُری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر، کین ِ من / چو بیند که خشت است بالین من
...دلم نمی آید این کتاب یک سال مانده به کنجی عزیز ومحفوظ را که در دست دارم ، ورق بزنم....همیشه در این چند سال برای روز تولد تو ناب ترینم در ده ِ ده ِ دی ماه کتابی را که دل تحفه ام بود برایت به کنار داشتم و به پیش تو. اما حیف! این کتاب را که می بینم در این شب ها و روزهایی که کسی اوج غم - که اندوه - مرا از فراق تو نمی داند، بغضانه هایم باز تازه می شود.پارسال در نمایشگاه اردی بهشت کتاب۸۵ ، این اثر را که دیدم یاد تو افتادم و شوقی آمدم که آن را برای تو تهیه کنم: " ترانه های رامی ، ابراهیم منصفی" و در واقع اولین کتاب کامل از ترانه های منصفی فقید، استاد غیر حضوری ات و به همراهش هم سی دی صدای او بر ترانه های موسیقی سرشار و صمیمی و انسان محور او ...حالا امشب که دلم آمده و صفحه های کتاب را بعد از یک سال ورق می زنم و حسرت می خورم یاد این می افتم که نمی دانم چرا به جای این که همان روزها کتاب و صدا رابه دست نازنینت برسانم ، به خودم گفتم بگذار باشد تولد تو برای امسال! غیر از کتاب هایی که سال های قبل از عرفان و متافیزیک گرفتم ،این بار جان تحفه ای دیگر برایت بیاورم.اما حیف! مگر میدانستم که شب تولد تو در به پیش روی تصویرت وآن شمع جانسوز کنار نگاهت و بی نفسی هایم در"یادمان" تو عزیزترینم و غرقه در هق هق صدای تو در "بانوی شبنم پوش" در فرهنگسرای هنر – که چند روز بعد دانستم با "ایلا"ی نشان بویت در آن جا ضجه بغض هایی به ناپیدای اشتراک نهاده بودیم و چه زود دیگر نیافتمش- باید آن جا شکسته و نالان به پیش نگاه ناز تو که دیگر ندارمش بنشینم !الان به خود می گویم شاید خواستی که در شب تولدت به جای نوشته خوانده هایی که از استاد ازحفظ داشتی جایی می روی که آن آواها را از خود او می شنوی !شاید...عزیز و سرورم ...این ها را امانت تا ابد به پیشم دارم و تو را یاد دارم تا نفس هست و حتی نیست.
در این کتاب ترانه ای که در کنسرت دی ماه 80 و بعد ها در اجرای ماندنی خرداد 83 در نمایشگاه بین المللی خواندی ، می خوانم و می بینم که چه زیبا و به نغز تغییراتی در واژه ها داشته ای و می دانم خوب که این باز می گردد به دانش و احاطه ای که برادبیات ترانه ای و موسیقی واژه ها داشتی و افسوس می خورم باز و البته امیدوارانه که روزی ترانه های ناب بومی تو که بسیاری است نیز منتشر شود و در این میان "نوید"عزیز سهمی وارسته و اصلی دارد.
ترانه " مَوا برُم تنها بشُم ... " را می گویم که از کارهایی بود که سبک و استایل اصلی ناصر نازنین بود و می دانست که چه حد واله این نوع اجرایش بودم :گیتار سُلو و تکخوانی یک صدای بم و بی نظیر از نظر کوک صدا و کم نظیر در تکنیک و بخصوص این همه واریته شخصی از احساس. زیبایی های کار ناصر عزیز را ببینیم:"ساعت تلخ رفتنن" به جای" وقت سیاه رفتنن" و "قصه دردِ مردِنم" به جای "قصه درد و مردَنه" و "یه رو خوشی زندگی " به جای "امید یک رو زندگی".
کاشکه متونست هر چه گذشتن وا لَرد بکردُم
کاشکه متونست وا یه دنیا غم بی درد بگَردُم
دوم اردیبهشت روز تولد قیصر امین پور،شاعری است که سال ها شوقانه به پنجره واژه های ناب و صمیمی و مهربانانه اش به نظاره ایستاده ام ودر بسیاری از دل حکایت هایش از "تنفس صبح" تا "گل ها همه آفتاب گردانند"بارها و در میان الفاظ و تعبیر و واژه ، خود را یافته ام و خویش را مرور کرده ام.شعر قیصر،کاشف فروتن مهربانی است و این شاید به اردیبهشتی بودنش بازگردد و یا این همذات پنداری من که هم ماه ایم و لیک،او ماه را نصیبی است و من اما گم کرده ماه ام و همدم آه !
...به عکس ناصر نازنینم موسم خواندن ترانه "سر بلند"نگاه می کنم... سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولی دل به پاییز نسپرده ایم / چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطرات ترَک خورده ایم... و طعم این ترانه شنیدن به غروب پسین ام جور دیگری بود و بغضانه ها و اشک های نا خشکیده ام برای ناصر نازنینم ،حکایتی دیگر داشت.به قول قیصر"گریه هم مثل باران ضروری است ،غصه از دل زدودن بهانه !" و چه تلخ بهانه ای بود و هست...این ترانۀ سربلند را همیشه دوست داشتم.شیرین و تلخ.
این ترانه تنها کاری بود که ناصرعزیز از قیصر امین پور اجرا و آهنگسازی وآرانژمان کرد.جدای از ترانه هایی که ناصر،شعر ترانه شان را سروده بود و بسیاری است و تنها کمی از آنها را صد افسوس شنیده ایم،در بقیه آثار با وسواس شدیدش برای خوانش شعر،که از دانش او ناشی می شد،دست به انتخاب می زد. از سویی این انتخاب از سوی قیصر و توامان بود.نوع شعر خوانی و آکسان های ناصر نازنین بخصوص در " اگر خون دل بود ما خورده ایم" و "گواهی بخواهید..."در واقع ، ترجمان احساس و درونیات او بود و "سربلند"روایت به آوای او...یاد رباعی "سبز" می افتم که تعبیر بود و نبود تو ماندنی همیشه هاست:
خوشا چون سروها استادنی سبز
خوشا چون برگ ها افتادنی سبز
خوشا چون گل به فصلی،سرخ مردن
عزیزا...ناصرم .چه قدر در آن ایام که بی نفس از کین نامردمان پلید،که بریده باد دستشان ،در بیمارستان بودی و از پشت شیشه ای که تو را از روزنی مابین حصیری می دیدم ،با اشک هایم که جایش روی شیشه پنجره ات بود مطلع و پایانش را با اشک نوشتم آن جا و خواندمش ...گواهی بخواهید اینک گواه/ همین زخم هایی که نشمرده ایم...
آنگونه که هیچ کس نگفت
چونان زخم های نهفت
که نگفته اند و
اما گفتنی است !
کاش تو را از ترانه نمی گرفتند
تا بهانه ها
از تو تا خدا
باز بهانه بود این جا
و ترانه
کاش می شد به تماشایت،باز،بنشینم
نه فقط تو را ببینم
که در معنی تو بمیرم !
* فرامرز