|
در هوا فراقی ناصر عبداللهی نازنین:راز دل همان به نهفته ماند!
|
از عصر و بخصوص غروب این پنج شنبه ، جور دیگر حال و هوایم آغشتۀ تو نازنینم بود و تو را قبل و بعدِ هنگام ِ قراری که در این تک شب هفته هایم با تو دارم – و نیز آن دو عزیز سفر کرده ام و مسبب این سبب ِ نیک صلا تویی - بیشتر حس کردم و نزدیک دیدمت.علتش را البته می دانم و می دانی ناصرِ جانِ ِ جانان ! آخر من و آن گل ِ نشان بویت این بار به نزدیکای یک حس ِ ناب و همان هواهایی که خوب حال و هوایش را می دانی ،هم بغضانه های با بهانه مان را با هم ، با تو باز قسمت کردیم و این سهم کمی نیست!... از جنس همان تنهایی قسمت شدۀ پیش از " شیوۀ ما " ی مانای تو در " عشق است " می ماند که باز خوب می دانی و می خوانی اش.
به قد قامتِ نیت نماز ِ به یاد تو نازنین ِ ناصر که این بار به تکبیر و دو رکعت ِ او نیزبه آمیختگی با سورۀ ابتدا و حمد انتها یافتم و برایت رخ اشکان شدم ، ایستادم و ایستادیم... چه خوب به یادم می آید که در آن هنگامم، صورت نورانی و آن چهرۀ مهربان ِ ناب ِ تو را که دیگر به نگاهم ندارمش را به میانۀ آن ذکر، یافتمت و ...
بیرون که می آیم دستم را به سنگ دیوار ورودی مسجد به لمس گذری آشنا می سازم که روزی بر آن جا خط نگاشتۀ " ما که با مرگ بی حساب شدیم" را بر آن زینت و صد داغ و حسرت و اشک نهادم.همین لحظه نم نم باران را به صورتم می بینم. این هوایم انگار این بغض ِ گونه شرجی را کم داشت ... به خود می گویم اما من - و او - که برایت زودتر از آسمان بارانی بودیم . مگر نه ؟... !
" شاید هیچ وقت دیگه بارون نباره ، بخواب آروم که شب طاقت بیاره " .
عکس:خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)