|
در هوا فراقی ناصر عبداللهی نازنین:راز دل همان به نهفته ماند!
|

امشب ای ستارۀ زمین رها چه دلبرانه باز به پیش نگاه آمدی و دل ستاندی و داغ همواره نصبیم داغ تراز پیش شد. با شادانه های بی تو اما غمین ِ" مهرعلی و زهرا" آمدی وبعد با صدای پرویز ِعزیز ِ پرستویی و"از فاطمه که همیشه فاطمه است.نام عزیز مادرم..." و صدا و صلا و تصویر تو بر آغاز" یا فاطمه بنت نبی،ای همدل و جان علی..." تا "شمع تو از شیران حق افسانه ها ساخت،از زینب زهرا نشان افسانه ها ساخت..." نفس هم با من سر ِ ناسازگاری دارد این جا.فقط فریاد ِ هق هق بی وقفۀ خود و ایلا را می شنوم که دور از هم برای تو چه ناله و داغ و دردیم و پر از گریه...گلویم از داد و درد مثل سنگ شده ... ناصر نازنینم.عزیزم... الان که باز ،تازه، تو را می شنوم ، تو و خاطراتم از آسمانه هایت و روح بلند افلاکی تو و گفته هایت که هنوز زود است بدانمش ای جان.خوشا به حال امشبت به میهمانی آسمانه هایت به ضیافت بانوی یاس و مولا و پیامبر، که" چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند،چون جنت است رفتن،چون کوثر است مردن..." تلویزیون که کلیپ یا فاطمه را نشان می داد تو و خاطر نازنین و آنچه بر من گذشته است از جمع فراق و آه در میان از پا فتادنهایم و هق هق بلند خود و سر بر زمین نهادن، زار زدن ، در نگاه ذهنم مرور شد و از یاد آن روز جمعۀ شش سال قبل که با مادرم ،زهرا، یا فاطمه را می شنیدیم و هر دو اشک می ریختیم تا لحظه هایی که تن خسته و مجروح از زخم و کین ِ نامردمان زوال پرست بر تخت بیمارستان از روزنی می دیدمت هر عصر و نداشتنت ها را از آخر پاییز تلخ ترین سال قبل تا این دمادم های بی نفسی هایم که تو را چه مصیبت وار، کم دارم و باز تکرار می سازمش این دردهای نهفتنی ام از نداشتن هایی که ندارم به همکنار، دیگر و حتی آن نازنینم هم که هست امروز و نیست برایم. و یاد و داغ های تا ابد بر دلم و دراین جام ِ خالی از جان خود!... مرا فراق ، بس نبود خدایا...
چه قدر بودنت به امروزم مرا پروانگی و سبکبالی بود. برای امشب حکایتی دیگر می خواستم بنویسم اما این گونه آمدم... ستاره زد سلام کن! ناصرم... نازنینم... نبین که چه حالم!
عکس:وبلاگ ایلا