|
در هوا فراقی ناصر عبداللهی نازنین:راز دل همان به نهفته ماند!
|
سلام - وای که وقتی کلام کم بیاره اونوقت سر وقت ِ نگاه می شه و آخ که اگه نگاهه ، نگاه باشه و آهه، آه ، اونوقت چی می شه ! اینو روز دیدار ِکوتاه پریروز اول رجب با پرویز ِ عزیز ِ پرستویی فهمیدم و دیدم. وقتی که همون اولش اسم عزیز" ناصر" رو آوردم ، بی که چیزی بگه ولی تو چشماش بارقه ای عجیب دیدم که هنوز جلو چشامه. اون نگاه داشت واسم حرف می زد بی که زبونش یاری ش کنه و یه شوقی مثه وقتی که پیش آدم، اسم و نشون یه خیلی عزیزو که خیلی وقته ندیدیش و دلش براش پر می زنه رو میاری چه جوریه ولی خیلی متفاوت تر و شخصی تر،حتی...ولی زمانی نگذشتش که اون آهه اومد وبعد همون نگاه ، یه باره که انگار، یِهو به یادش اومده که دیگه اون نیستش ، یه جور دیگه شد و نمی تونم بگم غمگین ِ خشک و خالی و حتی حالت لب هاش و صورتش ،از اون اوج ،خالی شدش و شد حسرت ِخالی ...
خداحافظ - موقع رفتن جای خداحافظی نمی دونم چی شد که من شدم جای صدای خودش و یکی ازاون دکلمه های نازش رو، به یاد اون عزیز نازنین، واسش خوندم که : هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد.اما او که این جاست.او که نرفته است.از او بپرسید که چه می کند با دل ما !
سلام و خداحافظ ما خیلی عجیب بود! این عکس ، یه روز از یه دلواپسی گفت . دلواپسی هم یعنی غم هاتو ای آینه حاشا کن ، که می دونم یه روز ازغم ، دلت می شکنه... نه ! می شکننت... آره !
عکس از کتاب " حقیقت دارد "