تبليغاتX
پشت این پنجره ها - کوچه آژانس شیشه ای، این عکس روی دیوار محل کارم و خداحافظ یعنی این که تو بر نمی گردی
در هوا فراقی ناصر عبداللهی نازنین:راز دل همان به نهفته ماند!

کوچۀ آژانس شیشه ای!یعنی همون جا که یه روزی اول ِ کوچه ش، پرویز ِعزیز ِ پرستویی، تنهایی ها و بغض فرو خوردشو صدا شدش. ازهمون اول ِ اومدنم این جا و به محل کارم تو همین کوچه دقیقا توی سه سال و سه ماه  و سه روزپیش،این کوچه رو به این اسم صداش زدم و توخلوتم و تنها پیش ِاو، با عدد نشونی ِ" ده  ِ ده " اسم کوچه  و پلاک این جا رو نشون بودمش .آخ که چه عددی ! روز و ماه تولد ، یکی شه ویکی دیگه شم  ساعت تولد نازنین ِ جان ام ،ناصر...تو همین کوچه ای که یه ابتداش به آژانس شیشه ای می رسید ، اما یه روزی یه ابتدای ورودی دیگۀ اون سر ِ دیگۀ کوچه رو، به نام و نشون اون عزیز نازنین بنام زدمش که من کال ِ رسیدنش بودم همیشه...حالا چند روزی هستش که از این کوچۀ خاطره رفتیم یه جای دیگه  و جایی از خیابون ولیعصر که بخاطر مغازه ها و هواش اسمشو گذاشتم:راسته ی  لهو و تجاره! یعنی به قول قرآن کریم که این دو تا را کنار هم آورده و بیهوده نیستش و از طرفی هم من فقط از یه قسمت این خیابون تو شمالش دلبسته ام تا همیشه و دیگه حیف...! این جا توی محل جدیدم هیچ کی حال و روز منو و دلتنگی هامو تو این محیط نمی دونه و خُب نبایدم بدونه! این عکسی رو که می بینین رو دیوار کنار ِ جای نشستنم تو محل کارم بودش که دیگه نیستش .نه اون و نه من...نه خاطرۀ ماه رمضان سال 83 که تو حیاط محل کارم با ناصرنازنین،تلفنی از رویش یه ترانه تو حال و هوای اون لحظه ها واسش گفتم و صحبت های بعدها هم  و وای که بعدها م خاطرات اندوهی از محل کارم و مرخصی های هر روزه م واسه رسیدنم به کنار و پشت پنجره ای که ناصرِ نازنین،مجروح و بی نفس از دست پلیدترین و کثیف ترین نا آدم های زمونه،چه بی صدا و معصوم فقط با خدای خودش تکنوازی داشتش. نه دیگه خاطرۀ آژانس شیشه ای از اون روزای اول اومدن و نه دیگه خاطرۀ بوی تماشا و نگاه اون عزیزم تو نزدیکای رفتنم.اما من چه تلخ، زودتر از رفتنم از این کوچه ، اونو واسه همیشه از دست دادمش و مثه همیشه و این بار ولی اشکاغوش دست خدا و مولا یش سپردمش و کاشکی ندونه که چه حالم و اصلا هیچی دیگه حرفای تکراری نمی گم  و لال اش می شم به احترام اون غایب همیشه حاضر... من دیگه این جان بسته ها رو ندارم...! یادش سبز حسین پناهی که می گفتش وحرف و حکایت الان ِ منه: همه چی از یاد آدم می ره ، مگه یادش که همیشه یادشه.. .آره !

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:49  توسط فرامرز.ن  |