تبليغاتX
پشت این پنجره ها - از این راز جان تو آگاه نیست !... سوگ خوانی ناصر و سهراب شاهنامه
در هوا فراقی ناصر عبداللهی نازنین:راز دل همان به نهفته ماند!

 

    

      دیروز" روز"فردوسی بود.روز شاعر بلند آوازه ای که  آن سترگ  واژگان قله نشینش را  برای اولین بار در تاریخ موسیقی ایران  این ناصر نازنین بود که آوازی و ردایی مانا و سرشار از حس  بر واژه های  پر فرود و فراز آن گسترد و صد حیف که این اثر بسیار قوی به لحاظ تکنیک آوایی در بین دوستداران آثار آن یار سفر کرده و نزد بسیاری مهجور ماند  و همواره  افسوس می خوردم  و این حرمان مرا، آن عزیزم می دانست و می فهمید.

  "سوگ سهراب" نام این اثر است .هر بار که می شنوم تمام بدنم یخ می زند و...بعد داغی  می آید وچشمانم خیس ِ اشک می شود و نفس هایم به بی نفسی می افتد.. و بعد از فراق و با شنیدن دوباره های هر بار تازه از نوی آن آوای مانا  بر آن کلام فاخر چه رنجور ولی چه پیدای یک پنهان دانستم که این اثر راز روایت  رحیل و موسم  رفتن آن نازنینم است و حتی در انتهای قطعه پس از روایت بی خویشی خویش، خود راوی از زبان خونریز وکسی دیگر می شود که او را به سوگ  و داغ ِ تا ابدِ ما نشاند:

بریدن دو دستم ، سزاوار هست

جز از خاکِ تیره نباید نِشست

  موسیقی فردین خلعت بری با سازهای ارکسترال غالب زهی ها نظیر ویلنسل و ویلن آلتو و همراهی سنتور و تنبک (با تکنیک نواختِ ضرب زورخانه ای)... و آغاز آواز ِ صدایی که این گونه نخوانده است و این به دانش او در نوع خواندن شعر سخت و دشوار آواز ِ فردوسی باز می گردد.شعری پر از مصوت های بلندِ عجیب ترکیب یافته با مصوتهای کوتاه که حس داستانی سرشار از حادثه  را روایت می سازد و ناصر نازنین جدا از سونوریته بی همتای بم صدا ، با صدایی که در خوانش آواز مصوت های بلند " آ – او- ای " صاحب سبک ممتازی بود و سخت ترین نوع اجرای تجربه ناشده  را در این سوگ خوانی خویش به یادگار نهاد  و باز چه شیوا تغییرات واژه ها را خوش تراش داشت. مثل "ز مرگ این همه بانگ وفریاد چیست؟" که درمتن اصلی به جای "مرگ" واژه "داد" بوده است و .... منقطع خواندن واژه ها در عین خوانش با امتداد صوتی وکشش صدایی که پژواکِ نابِ وازه ها و وزن سخت خوان موسیقایی "فعولن فعولن فعولن فعل" است. صدایی است که صوت و صلای ایستادن و حس و حماسه است حتی در لحظه های جان سپردن!.. و اثری لبالب از تصویر که مرا در هاله ای از نقوش داستان شاهنامه و سهراب کشون ... و تصاویری ازعاشورا و بخشی از صدای ناصر عزیز در "راز" تصویر می شود و نشان از خونخواهی دارد و حکایت سبز ها و سرخ  ها ست...

   یاد حرف یکی از دوستان هنرمندم می افتم که  با معرفی این اثر و شنیدنش با بهت و جذبه ای توامان تاسف می خورد چرا چنین کارهای تازه و غیر تکراری نه در داخل کشور که در عرصه جهانی  برای معرفی ادبیات وموسیقی بومی و ملی  این سرزمین و با این مشخصه های فاخر ارائه نشد وبه اجرای کارهای تکراری وخنثی اقدام می شده است و  بیش از او من هم تاسف خوردم.

   این اثر در سال ۱۳۷۶ و پیش ازانتشار "عشق است "  ضبط شد وسه سال بعد از سوی انتشارات سروش و با نام " کویر" به همراه تک ترانه های علیرضا عصار ، شادمهرعقیلی ،حسین زمان و قاسم افشار منتشر شد و هیچ گاه سی دی نشد ولی آن را به همراهی  و همدلی یک  همبغض ِ ناب  در یکی از استودیوها تبدیل به سی دی کرده ام .

  همین روزی که تصور می کردم  رادیو و یکی دو درصد هم شاید سیما، این هوشمندی را داشته باشد و در چنین روزی این اثر را که برای بسیاری ناشنیده است،پخش کند و هر چه زمان می گذشت بر این تصور رویایم ،رنگ محال می کشیدم اما  همین شب بعد از ساعت هشت در مسیر خانه و داخل تاکسی از رادیو پیام، یک موسیقی آرامی به گوش آمد و بعد صدای گوینده که چنین بر آن موسیقی زمینه  دکلمه کرد: من خودمم نه خاطره/منظره ام نه پنجره/من یه هوای تازه ام/نه انعکاس حنجره... تمام روز و شب که به یاد و داغ ناصرم که هستم ولی این موقع باز داغی و دردی تازه بود.سرم  کنار پنجره خم شد واین بغض گرامی من بود و نم چشمانم...و این حال، به همبغضی و همخوانی سکوتانه ام با ناصر نازنینم  رسید جایی که پس از دکلمه موسیقی "یه رویا" آمد و ..."یه روز از همین روزا / روی شب پا می ذارم/توی قاب لحظه ها/عکس فردا می ذارم/تا که خوبِ خوب بشه / زخمای دلواپسی ....

  دیشب ، "شب" فردوسی بود. به خود میگویم : نه! ... شاهنامه آخرش خوش نیست! مگر نه جان  ِناصر؟ !

   و باز می خوانی ...

اگر تند بادی براید ز گنج / به خاک افکند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر / هنرمند گوییمش ار بی هنر

اگر مرگ داد است بیداد چیست؟ / ز مرگ این همه بانگ و فریاد چیست ؟

از این راز جان تو آگاه نیست / وزین پرده اندر تو را راه نیست

کنون گر تو در آب ماهی شوی / و یا چون شب اندر سیاهی شوی

و یا چون ستاره شوی برسپهر / ببُری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر، کین ِ من / چو بیند که خشت است بالین من 

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 21:46  توسط فرامرز.ن  |