تبليغاتX
پشت این پنجره ها - من بی دل و قرار بی قرار مغرب پنج شنبه ها
در هوا فراقی ناصر عبداللهی نازنین:راز دل همان به نهفته ماند!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

... " حمد " و بغض ام ، باز یکی شد امشب وقتی که مثل چند هفته پیش، سر قرار شب های جمعه  و وقت اذان مغرب،بعد خیرات توامان ِعزیزانم "مادرم،پدرم و برادرم ناصر"این جا و در صحن مسجد جامع شهرک قدس ، به نمازی ایستادم به نیت تو و یاد تویی که هر شب و روز نداشتنت را اشک و فریادم! یک جایی که می دانم چه  دلگیراست و تلخ خاطر و اندوه بار و نمی خواستم دوباره ها جایی که دیوار سرا و سالنش را با اشک و دستانی لرزان به آن عکس نگاه های پر معنایت  و خط "ما که با مرگ بی حساب شدیم"آراستم و از هر چه امید رستم دیگر بار حضوری باشم اما  هر چه هست  این جا یاد تو را و داغت را برایم سبز... و زرد می سازد . پنج شنبه آخر سال را یادم می آید که بهانه ام برای حضور اولین بار پس از کوچ یادمانت در این جا بود با همه انبوه تنهایی و قصه غصه هایم که تازه می شد باز - که تا ابد همراهم است - و از نوعی دیگر. هنگام آوای اذان موذن مسجد به نوید عزیز تلفن زدم و به او گفتم  این جا و از این فاصله ، یاد ِ پدر،ناصر نازنین،سبز و حاضر است و احساس کردم چه قدر در انتهای حرف هایم با او تا زمان آغاز این صحبت،رنگ ِ اندوه صدایش به بی رنگی رفته بود...می گفتم این جا دلگیر است به خاطر این که خاطرات نبود ِ بود ِ ناب ِ تو را فریاد می زند هر شب و روزم که می بینمش خاصه غروبین پنج شنبه هایش ، ولی این جا مثل قرارهای امشبم جایی است که می گردم و دوباره پیدات می کنم ، بهشت دنیا. "ناصر" ی که بودنت بر روی زمین هم  قرین ِ بوی بهشت بود و بس ... بعد از "سلام" به محراب و بالا نشین آیه های نور و دل آن جا که نگاه می کنم  و زیر لب دعایی، آن چهره مهربانِِ ِ با همه خوبان و مهربانان متفاوت و آن هاله همیشگی ات در چشمان و صورت و دستان مهربانت را که همواره می یافتمش را بر بستر آن آیات احساس می کنم . آنی که دیگر ندارمش و وسعت این حسرت فراق ات را می دانم که جه مصیبتی است تا لحظه هایی که در ظاهر حتی نفسم هست و در باطن  قفسم... خوب یادم هست فقط برای تو بوده که هیچ وقت به یاد ندارم که گفته باشم خدا رحمتت کند... نه ! این حرف های برای آدم های حتی نیک و خوب اما معمولی ، برای تو که بال هایت را در زمین وانهادی و هدیه آسمان بودی و خدا چه زود خواص را سوی خود دلبرانه و سرخ می برد،صادق نیست. همواره به خداوند گفته ام که این نازنین ِ ناصر، در آغوش عشقت  و میهمان خانم فاطمه زهرا(س)،حضرت امیر(ع)،حضرت رسول(ص) و آقا ابوالفضل (ع) باشد ... که هست ... باز یادم می آید که چه قدر در اوج معصومیت ، چه تلخ و ناباورانه... چه " شهیدانه " ، سوی آسمان پر کشیدی ... آره ! به نوید همیشه عزیز هم گفته بودم که ناصر به اشتباه از آسمان ِ خدا سوی زمین و ما آمده بود و برای همین  خداوند فرستاده اش را از زمین ، زود باز پس گرفت!... راستی،امشب شب تولد حضرت زینب سلام الله  بود...از مسجد که بیرون می آیم زمزمه می کنم : "...از زینب ِ زهرا نشان افسانه ها ساخت ..." نه ! صدای من نیست. صدای توست.

 

 عکس:نخستین وب سایت  ناصریا

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:39  توسط فرامرز.ن  |