|
در هوا فراقی ناصر عبداللهی نازنین:راز دل همان به نهفته ماند!
|

هر که رفت
پاره ای از دل ما را با خود برد
اما
او که با ماست
او که نرفته است !
از او بپرسید
که چه می کند با دل ما
که می داند همه چیز، رو به راه و بروفق مراد است و خوب !
تنها ! ... تنها دل ما ، دل نیست
آره !...
نه دیگه ، این واسه ما دل نمی شه
نه !... *
... چه قدر مشق ِ بغض و سکوت کنم؟ چه قدر این همه هق هق ِ در خلوتم فرو مرده را به تکرار و خویش تماشا بنشینم ؟ که یک دنیا حرفم و تنهایی و چه سخت می سوزم بی شعله ای حتی و یادم می آید بی ، که گفته باشم ، تو چه ناگاه – و آگاه - می فهمیدی از فاصله ها و صدا و گفته هایت و نوشته هایت که همه نشان ز بی نشان بود و همه آن به خدا و دل ختم می شد، چه مرهمی بود بر آلام من... و در خوابی محال هم نمی دیدم این شب و روزم همه تلخ، که تو را ندارمت ... و حال باید بیاموزم که با دیوار و چه تلخ آوار نجوا کنم ! دلم تنگ است برای تو ... برای باران خوب خدا .